آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات آرتین

من آرتین در 10 بهمن در روز جشن باستانی سده بدنیا آمدم حالا ما یک خانواده سه نفری خوشبخت هستیم

تولد مهسا جون

سلام روز 26 خرداد تولد مهسا دختر خاله ام بود که اخر هفته براش جشن گرفتن ما هم عصر چهارشنبه رفتیم تا در جشن مهسا شرکت کنیم خیلی خوش گذشت من با صدرا کلی بازی کردم روز جمعه سالگردکوچیک برای پدر جون گرفتیم و یک نهار خوشمزه به خیر پدر جون خوردیم خدا رحمتش کنه و عصر جمعه برگشتیم خونمون راستی مامانی(مامان مامانم) یک کولی و خاله ساحلم برام یک وسیله خوشگل خرید که مامانی بهم نمیده می گه هم جا رنگی می کنی. راستی مهسا 18 ساله شد میز عصرانه تولد   آرتین وصدرا   کیک تولد مهسا ...
4 تير 1392

باشگاه رفتن آرتین

سلا من چندروزی با مامانی میرم باشگاه ومثل مامانی ورزش می کنم بلاخره امتحان بابای تمام شد ما راحت شدیم قرار هفته دیگه بریم شهرمون 2 هفته پیش که رفته بودیم شهرمون ظهر با خانواده مامانی رفتیم بیرون کلی بازی کردیم با صدرا راستی دایی رضا برای روز مرد یک لباس خوشگل به من هدیه داد مرسی دایی جون دوست دارم آرتین و صدرا آرتین در حال توپ بازی ا آرتین عسل آرتین بالای درخت هدیه دایی رضا آرتین در پارک آرتین در میان گلها آرتین دنبال پروانه   آرتین در حیاط خونه ...
23 خرداد 1392

روز پدر

سلام امروز روز پدر این روز به بابابیم تبریک می گم روزت مبارک بابای خوبم   روز پدر مبارک ...
2 خرداد 1392

علاقه های آرتین

سلام من عمو پورنگ خیلی دوست دارم مامانیم برام cd عمو پورنگ خرید منم از صبح تا شب اون نگاه می کنم اجازه نمی دهم برنامه دیگه ای ببینن و حسابی مامانی کلافه کردم ام اون بخاطر من چیزی نمی گه . راستی من اجاق گاز مامانی هم دوست دارم و اگر دست خودم بود میرفتم توش می خوابیدم     بدون شرح     ...
31 ارديبهشت 1392

دست گل آرتین خان

سلام 2روز پیش یک اتفاق خیلی بد افتاد که تقصیر من شد وباعث ناراحتی مامانی شدم .من مامانی رفته بودیم خرید وقتی برگشتیم خونه مامانی داشت لباس من درمیاورد که من کلید اتاق از روی در برداشتم رفتم تو اتاقم تا مامانی من صدا کرد من در قفل کردم گیر افتادم توی اتاق من مامانی با هم گریه می کردیم که مامانی رفت همسایه خبر کرد اومدن در با یک وسیله شکوندن من بیرون آوردن. مامانی من ببخش که حسابی ترسوندمت خودم ترسیدم   دست گل آرتین   ناراحتی آرتین   ...
31 ارديبهشت 1392

آرتین و رستوران سنتی

سلام مامانی بابای طبق قولی که داده بودن روز جمعه برای نهار من بردن به یک رستوران سنتی  تا یک دیزی خوشمزه بخورم واقعا خوشمزه بود من خیلی دوست داشتم دست مامانی بابای درد نکنه. مرسی دوستون دارم خیلی زیاد مامانی بابای آرتین در حال خوردن آرتین در حال صحبت با مامانی ...
31 ارديبهشت 1392

درد دل با پسرگلم آرتین

سلام عزیز دلم الان که این مطالب می نویسم تو خواب هستی فرشته نازم .عزیزم نمی دونی چقدر دوست دارم تو با ارزشترین کس تو زندگیم هستی.عزیزم ببخش وقتی بعضی وقتها عصبانی می شم دعوات می کنم پسرم به تو حق میدم که بخواهی شیطنت کنی کنجکاوی کنی عزیزم می دونم تنها تو خونه خسته می شی دوست داری با بچه ها بازی کنی چاره چیه ما اینجا تنهایم تو دعا کن بعد از اینکه درس بابای تمام شد با انتقالیش موافقت کنن ما برگردیم شهر خودمون . خوشگلم گلم عزیزم عسلم وقتی این وبلاگ داشتم برات می نوشتم دوست داشتم از زبان خودت بنویسم دوست داشتم وقتی بزرگ شدی ببینی که من تو تمام لحظه ها به فکرت بودم بهنرین برات خواستم دلبندم از خدای بزرگ چیزی جز سلامتی موفقعیت تو نمی خواهم میب...
20 ارديبهشت 1392

تولدت مبارک بابای

سلام امروز روز تولد بابای .مامانی برای تولد بابای قرار لازانیا بخاطر من درست کن چون من خیلی دوست دارم و برای بابایم کیک درست کنه چون بابای  میگه کیک بیرون خیلی چرب دوست داره مامانی براش درست کنه الان مامانی کلی کار داره تا این غذاهارو درست کنه دستش درد نکنه بابای خوبم تولدت مبارک دوست دارم ...
18 ارديبهشت 1392