آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات آرتین

من آرتین در 10 بهمن در روز جشن باستانی سده بدنیا آمدم حالا ما یک خانواده سه نفری خوشبخت هستیم

تولد بابایی

               تولدت مبارک تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست داشته باشم زیرا فصل خوشحالی فرشتگان ، روز تولد تو ست   سلام امروز تولد بابایی .من ومامانی قرار برای بابایی تولد بگیریم. باباجون 120 سالگیت جشن بگیریم دوست دارم بابای خوبم   ...
18 ارديبهشت 1393

ماموریت بابایی

سلام ما روز جمعه آومدیم خونمون بعد از 10 روز آخه بابایی ماموریت بود ماهم از فرصت استفاده کردیم رفتیم خونه مامان جون حسابی خوش گذشت خاله ساحل بود من کلی باخاله نسرین بیرون رفتیم دایی رضا هرشب 2 تا بستنی و رانی پرتقال برای من  می خرید اخه مامانی اجازه نمیده هر روز بستنی بخورم ولی خونه مامان جون هر چی می خواستم به من می دادن وقتی بابایی از تهران برگشت برای مامانی یک گوشی موبایل که قرار بود بگیر خرید و از طرف من بابایی هدیه به مامانی دادیم من که هر وقت دستم برسه برمی دارم بازی می کنم آخه بازیم داره هدیه آرتین و بابایی به مامانی   کلی خبرهای خوب اتفاق افتاد که بعد در وقت مناسب خواهم گفت  ...
14 ارديبهشت 1393

روزمادر

سلام دیشب من مامانی بابایی رفتیم بیرون تا به مناسبت روز مادر یک جشن کوچلو برای  مامانی بگیریم اول رفتیم فدوشگاه حامی تا وارد قسمت لباسها شدیم من تا جشمم به شلوار لی بچگانه افتاد رفتم یکیشون برداشتم با اینکه قرار برای خرید من نبود مامانی بابایی با دیدن کار من یک شلوار و یک پیراهن خوشگل خریدن . مامانی بابایی خیلی مهربونند هیچ وقت به من  نه نمیگن بماند که خرید من ماجرا داشت من لباسها از تنم درنمی اوردم تا بابایی حسابش کن در اخر فروشنده مجبور شد اتیکت لباسها با زحمت در بیاره . بعد از خرید رفتیم رستوران شام خوردیم موقع برگشت من خوابم برد. مامانی عکس لباس گرفت گفت اینم خاطره از روز مادر93 قرار بابایی برای مامانی یک گوشی موب...
31 فروردين 1393

عیدی آرتین

من امسال هم کلی عیدی گرفتم که همشون نقدی بود مامانی قرار شد توی حساب بانکیم واریز کنه اما یک عیدی خوشگلم خاله نسرین برام خرید وقتی برای عید اومدن خونه ما وقتی برای گردش اونها بردیم بیرون وقتی توی مغازه این قوری دیدم از مامانی خواستم برای من بخره وقتی اقای فروشنده گفت واسع چی ؟گفتم می خوام چای بخورم که همه از حرف من خندشون گرفت و خاله نسرین برای عیدی من این قوری قشنگ خرید مرسی خاله جون. عیدی خاله جون(نسرین)   مامانی صبح ها توش چای دم می کنه و من مامانی با هم صبحانه می خوریم مامانی از من خواسته مواطبش باشم تا بزرگ شدم به یاد عید 93 همیشه باشم از همه بخاطر عیدیهاشون تشکر می کنم مامان بزرگ خیلی عزیزززززززززززززززززززززززززززززم ...
25 فروردين 1393

عکسهای نوروز 93

سلام تعطیلات تموم شد ما 15 فروردین به خونمون برگشتیم امسال بابایی روزهای بیشتری پیش ما بود به ما خیلی خوش گذشت ما 12 فروردین رفتیم دوباره خونه مامان بزرگ روز 13 فروردین با خانواده مامانی رفتیم بیرون از صبح تا عصری بیرون بودیم منم که عاشق سبزه چمن درخت با صدرا مهسا دایی ها کلی بازی کردیم مامانیم تا می توانست ار من عکس می گرفت.نهار جوجه کباب خوردیم عصرم کوفته های که مامان بزرگ پخته بود خوردیم دست مامان بزرگ درد نکنه خیلی خوشمزه بود آرتین و صدرا                           شب پنج شنبه  برای مامان بزرگ چشن تولد گرفتیم تا مامان جون خوشحا...
25 فروردين 1393

سالگرد ازدواج مامانی بابایی

سلام امروز 10 فروردین روزی که مامانی بابایی شش سال پیش با هم ازدواج کردن چون بابایی سرما خورده بود مامانی برامون کیک نپخت ولی قول داد بعد از تعطیلات یک کیک خوشمزه درست کنه راستی این روز به مامانی بابایی تبریک می گم ...
10 فروردين 1393