17 ماهگی
سلا من دیروز 17 ماهه شدم حالا دیگه می تونم راه برم حرف بزنم با زبون خودم و هر چی می خواهم بگیرم البته با زور گریه ماه گذشته رفته بودیم مسافرت به شمال کشور شهر محموداباد این دومین بار که به اونجا سفر می کنیم خیلی خوش گذشت تله کابینم سوار شدم خیلی اون بالا سرد بود
نویسنده :
مامان آرتین
6:43
5ماهگی
سلام من امروز 5 ماهه شدم لثه هام درد می کنن خارش زیاد دارن مامانی دندون گیرم بهم میده من تا دردم کمتر بشه ولی من میخوام همه چیز گاز بگیرم تا دردم کمتر بشه قرار خاله سمیر از مالزی بیاد ایران من برای اولین بار قرار ببینمش.دیروز با مامانی رفتیم درمانگاه برای وزن قد وزنم 6700 قدم 65 این مامانی راضی نمیشهمرتب میگه این لاغر باید تپل بشه . من با کمک مامانی میشینم غلط میخورم تو رورکم وایمیسم شیطونم شدم تا کنترل تلویزیون میبینم سریع خودم بهش میرسونم قرار با مامانی بریم شهرمون تا خاله ببینم من مامانی میریم بعد بابای میاد اخر هفته تا باهم برگردیم خونه دلم واسه بابای تنگ میشه اخه ما بریم تنها میشه ...
نویسنده :
مامان آرتین
6:55
صحبت کردن
سلام من میتونم حرف بزنم اما با زبون خودم مامنی اغلب متوجه میشه من چی می گم مثلا چی شد -کیه چیه- نمی خوام -اینه- خدایا -گله- اسم بابای -اسم مامانی -چرا -من - خودم - برق - تاب تاب -اما خیلی واضح نیست اما مامانی متوجه میشه و به من جواب میده من عاشق موبایلم تا موبایل مامانی بر می دارم شروع می کنم حرف زدن وتو تمام حرفام اسم مامانی هست من دیگه حسابی راه میرم و به قول مامانم دونده میشم چون همه اش در حال دویدنم
نویسنده :
مامان آرتین
6:43
روز مادر
سلام من 15 ماه 13روزم ده حالا میتونم خوب راه برم هر جا دوست دارم سرک بکشم شیطنت تا دلت بخواه میکنم مامانی بابای کلافه می کنم یکجا بندنیستم همهاش میخوام در حرکت باشم حالا معنی کلمه ها میفهم با زبون خودم حرف میزنم خواسته هام میگم مثلا وقتی تشنه ام جیغ میزنم لیوان نشون میدم وقتی گشنه ام به مامانی اعتراض می کنم وقتی مامانی چادر نمازش میاره میفهم که وقت گردش تو حیاط و حسابی خوشحالی می کنم من هفته پیش با مامانی بابای رفتیم بیرون تا برای من کفش بخرن بعد از کلی گشتن یک اسپرت شیک برام خریدن حالا با کفش میرم بیرون تا بتونم خودم راه برم دیگه بابای خسته نکنم راستی امروز روز مادر این روز به مامانی خودم تبریک میگم و از زحمتاش تشکر می کنم دوست دارم ...
نویسنده :
مامان آرتین
20:58
مسافرت بابای
سلام بابای دیشب برای ماموریت رفت شمال شهر ساری من و مامانی تنها موندیم من دیگه بزرگ شدم مراقب مامانیم هستم من خیلی اب بازی دوست دارم مامانی من نزدیک ظهر میبر تو حیاط و شلنگ میده به من منم حسابی همه جا خیس میکنم تو حیاط خونه ما مورچه زیاد هست منم تا چشمم به اونا می افته میرم سراغشون و سعی میکنم بگیرمشون اما اونا زود فرار می کنن فردا بابای قرار بیاد امشبم باز ماتنهایم
نویسنده :
مامان آرتین
20:57
راه رفتن
سلام من حالا میتونم راه برم مامانی خیلی خوشحال شد.23 فروردین ساعت 10 شب بود که من موفق شدم به تنهای بلند بشم و چند قدم راه برم و باعث خوشحالی مامانی بابای بشم.قرار بودفرداش بریم خونه خاله ساحل تا تولد بگیره ارتین در حال راه رفتن خانه خاله ساحل در راه بازگشت از خانه خاله ساحل ...
نویسنده :
مامان آرتین
11:47
نوروز91
امسال عید خونه خودمون بودیم مامانی من صبح بیدار کرد که کنار سفره هفت سین بشینم ولی من خوابم میومد و فقط گریه کردم بعد بابای قرار شد به سر کار بره و من مامانی بازم تنها شدیم قرار هفته دیگه بریم شهرمون وتا روز سیزده فروردین بمونیم ارتین و بابای در روز سیزده فروردین عیدی مامانی(مامان مامانم) ...
نویسنده :
مامان آرتین
11:45
نوروز90
امروز28 اسفند بابای قرار مرخصی بگیر بریم شهرمون این اولین سفر من خیلی خوشحالممن حسابی بزرگ شدم شبهاخوب میخوابم فقط برای شیر خوردن بیدار میشم ...
نویسنده :
مامان آرتین
12:40
اریشگاه
سلا من روز پنجشنبه برای اولین بار رفتم اریشگاه تا موهامو مرتب کنم ولی اینقدر گریه کردم که نگو بابای بغلم کرده بود مامانیم سرم محکم گرفته بود تا اقای اریشگر موهاموکوتاه کنه ولی با جیغ داد من یکم که موهام کوتاه شد گفت خوب ببریدش بعدا بیاریدش ولی مامانی راضی میگه موهات قشنگ شد ارتین در حال کتاب خواندن ...
نویسنده :
مامان آرتین
18:59









