آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات آرتین

من آرتین در 10 بهمن در روز جشن باستانی سده بدنیا آمدم حالا ما یک خانواده سه نفری خوشبخت هستیم

عکس تولد 2 سالگی گل پسرم

سلام حالا من 2 ساله شدم و مامانی طبق قولش برام تولد گرفت با 2 روز تاخیر .امسال تولدم تو خونه مامانی بود از مامانی ممنون که بخاطر من کلی خسته شد دستش درد نکنه  ........... ساعت 00:05 روز10 بهمن سال91 شب جشن تولد ا کارت دعوت تولدآرتین ارتین وکیک تولدش آرتین در حال فوت کردن     آرتین در حال بریدن کیک   هدیه مامانی بابای   هدیه امسال تولد من بیمه نامه عمر وسرمایه گذاری بود سال قبلم کارت مسکن جوانان هدیه گرفتم از مامانی بابای ممنونم     ...
21 بهمن 1391

روز تولد

سلام پسر گلم حالا که دارم این مطلب را می نویسم تو و بابای در خواب ناز هستین2سال پیش ساعت 00:05 بامداد بود که اومدنت با گریه اعلام کردی و اون لحظه رویای در ذهنم برای همیشه باقی می ماند بخاطر وجود نازنین تو منم مادر شدم حس قشنگی عزیزم . ارتین عزیزم شاهزاده من از خدا می خواهم که 120 سال زنده باشی .نازنیم تولدت مبارک بهترینها رو برای تو آرزو دارم .دوست دارم  ...
10 بهمن 1391

اموزش الفبا

سلام چند ماهی که مامانی بسته اموزشی بن بن بن خریده تا از طریق تصویر به من اموزش الفبا بده منم که حوصله این کارا رو ندارم بیشتر کارای عملی دوست دارم مثل کار با کامپیوتر کار با وسایل برقی کلا عاشق کارای الکترونیک مثل بابای ولی مامانی ول کن نیست بلاخره بزور به من می خواهد اموزش بده منم تسلیم           راستی من عاشق شکلاتم اونم از نوع کرم کاکائو ولی مامانی زیاد اجازه خوردن نمیده ولی تا در یخچال باز میشه با گریه میگم کاکا تا اینکه مامانی مجبور میشه بهم کاکائو بده           ...
24 دی 1391

اربعین حسینی

سلام دیروز اربعین بود وتعطیل رسمی ولی بابای من مجبور بود بر سرکار و من مامانی بازم تنها بودیم دیروز ما غذای نذری خوردیم خیلی خوشمزه بود راستی دیروز جواب نتایج کنکور امد بابای من قبول شد فوق لیسانس من مامانی خیلی خوشحال شدیم و مامانی یک کیک خوشمزه پخت از اونجا که خیلی خوشمزه بود من خواستم برای خودم تو کمدم قایمش کنم که مامانی مچ من گرفت .   آرتین در حال پنهان کردن کیک   ...
15 دی 1391

23 ماهگی

سلام من 23 ماهه شدم وشمارش معکوس برای تولد 2 سالگی کلید خورد.من دیگه بزرگ شدم به خوبی معنی حرفهای مامانی بابای می فهمم تلفن خیلی دوست دارم تا زنگ می خوره بدوبدو میرم گوشی برمی دارم حرف می زنم با مامانی خاله نسرین حسابی گرم صحبت می شم.خودم به تنهای از پله ها بالا پایین میرم.عاشق ارگ زدنم و معلم عروسکهام شدم.راستی تو شهرما برف اومد مامانیم تندی من لباس پوشاند برد تو حیاط عکس گرفتن  ارتین در حال پرش   ارتین در حال صحبت با بابای ارتین با عروسکهاش   ارتین در حال تعلیم موسیقی ارتین در اولین روز برفی زمستان   ...
15 دی 1391

شب یلدا91

  به صد یلدا الهی زنده باشی / انار وسیب وانگورخورده باشی اگریلدای دیگرمن نباشم، تو باشی وتو باشی وتو باشی پیشاپیش یلدات مبارک ارتین جون سلام امشب شب یلدا بود این دومین یلدا زندگی من هست مامانی بابای کلی خوردنی برای امشب خریدن وبرای من 2تا لباس قشنگ خریدن که من سر سفره یلدا بپوشم راستی مامانی برای اولین بار کیک پخت خودش راضی نبود ولی بابای گفت برای اولین بار خوب شده من امشب هنر نمایی کردم و اورگ زدم مرسی بابای مرسی مامانی ..................................                       ...
11 دی 1391

گردش ارتین

سلام بابای رفته بود ماموریت و من مامانی رفته بودیم بیرون برای گردش مامانی چند عکس قشنگ از من انداخت توماه شهریور بود حالا با تاخیر چند ماهه گذاشت توی وبلاگم مرسی مامانی                                                        artin                                                                              &nb...
24 آذر 1391

21 ماهگی

من هفته پیش خونه مامانیم بودم رفتم ارایشگاه موهام کوتاه کردم دایی رضا برام یک کیک خوشمزه خرید با کلی توپ رنگی من دایی رضا خیلی دوست دارم  .............   چون من اتیش خیلی دوست دارم مامانیم شمع بزرگ گذاشت تا من لذت ببرم                       ...
6 آبان 1391