آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات آرتین

من آرتین در 10 بهمن در روز جشن باستانی سده بدنیا آمدم حالا ما یک خانواده سه نفری خوشبخت هستیم

شب یلدا

امسال شب یلدا ما خونه مامان مامانی بودیم به من یکم اب هندونه دادن بابای برای شب یلدا یک لباس خوشگل به من هدیه داد خیلی خوشگل  مرسی بابای بو...................س گنده برای بابای خوبم من راستی خیلی لوس شدم تا بابای از سر کار میاد جیغ میزنم میگم من بگیر بغل .دایی رضا خاله ساحل با شوهرش قرار 4 دی برن مالزی پیش خاله سمیرا قرار 2 هفته اونجا باشن 
2 دی 1390

اولین محرم

من 3روز که 10 ماهه شدم وزنم 8600 گرم قدم 73 سانتیمتر مامانی خوشحال فعلا چون رشد من خوب بود تو این ماه بابای برام لباس عرب خریده و کلی ازمن عگس گرفت امروز قرار بریم شهرمون اخه هم خانواده مامانی هم بابای نذر دارن من میخوام برای اولین بار تو مراسم عزاداری شرکت کنم اگه هوا خیلی سرد نباشه راستی دیگه میتونم چهار دست پا راه برم دست میزنم  وقتی اهنگ پخش میشه دست میزنم کلی ذوق میکنم میتونم از تخت بگیرم بالا برم کلید کامپیوتر روشن کنم انگشتم می کنم تو پریز برق و داد مامانی بلند میشه حسابی شیطون شدم من میتونم بستنیم بخورم قرار مامانی برام بخره        ...
13 آذر 1390

9ماهگی

من 4 روز قبل 9 ماهه شدم وزنم 8100  قدم 72 دور سرم 45 بلاخره مامانی ماهم خوشحال شد چون وزنم بهتر از قبل شده قرار عصر بریم شهرمون اخه بابای کار داره و قرار برای من کاپشن بخرن اخه هوا سرد شده خاله جونم درسش تموم شده قرار زود برگردن ایران مامانی به من میگه گل پسرم توم خوب درس بخون باعث افتخار من و بابای بشی راستی توی این ماه سینه خیز میرم مثل تو سربازی تا خودم به هرچی میخوام برسونم ...
13 آبان 1390

سفر شمال

سلام من مامانی بابای رفته بودیم شمال تازه برگشتیم من دریا برای اولین بار دیدم خیلی قشنگ بود بزرگ برنگ ابی مامانی من برد کنار دریا دست پاهام با اب زد خیلی مزه داد.راستی ماهیم خوردم خوشمزه بود ما سمت مازندران رفتیم بابای تو محمود اباد ویلا گرفته بود ولی از شهر امل  نوشهر چالوسم دیدن کردیم 2تا جنگل قشنگم رفتیم خلاصه کلی خوش گذشت          ...
2 آبان 1390

8 ماهگی

10 روز از شروع مدارس گذشته من مامانی تو خونه نشستیم مامانی از دوران  مدرسه دانشگاه میگه. منم دوست دارم بزرگ بشم برم مدرسه درس بخونم مثل بابای مامانی کلی باسواد بشم مامانی تو خونه وزن قدم خودش گرفت فکرکنم خیلی خوب نیست چون  ناراحت شد. من تنها خودم میشینم روی چهار دست پام خودم نگه میدارم. حالا دیگه غذا میخورم سوپ مرغ خورشت قیمه دوست دارم اما کم مامانی انتظار دار من مثل ادم بزرگ بخورم  من که نمی تونم زیاد بخورم من نمازم میخونم باورت میشه         ...
10 مهر 1390

عروسی خاله ساحل

امروز 8 شهریور چون فردا عید فطر همه جا تعطیل توی این ماه من وزنم خیلی کم اضافه شد اخه من غذا  نمیخورم اصلا دوست ندارم مامانی من برد پیش دکتر اونم برام قطره نوشت یک سری ازمایش که دلیل کم وزنی من بدونه مامانی عصبانی اومد خونه وشروع کرد برای من غذا شیر درست کردن منم که اصلا اشتها ندارم شروع کردم به گریه تا مامانی خسته شد شیشه کنار گذاشت خیلی عصبای شد فکر کنم یک نقشه های تو سرش وای من برم بخوابم  راستی عروسی خاله ساحل 14 شهریور قرار بریم       ...
17 شهريور 1390